حمد الله مستوفى قزوينى

169

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

كه ، « زنهار خواهت شدن ز اين سپاه * كنون به كه بودن چنين رزمخواه كه اين لشكر اكنون شكسته دلند * مبادا به كوشش ز هم بگسلند 360 شود كار دشخوارتر آن زمان * نباشد در آن حال روز امان » پذيرفت از او مازيار اين سخن * به زنهار آمد به پيشش حسن موكّل حسن بر همه برگماشت * ز حيله در آن‌شان به يك رنگ داشت پس آن‌گاه مالش هر آن چيز بود * بفرمود تا پيش بردند زود به غير از مرصّع صد و سى تُمن « 1 » * ز نقدينه بردند از آن انجمن 365 نبُد جنس را خود قياس و شمار * حسن ز آن بپرسيد از آن مازيار كه : « مالت همين است اگر هست نيز * بگو و مپوشان ز من هيچ چيز » به دو گفت ك : « ين عشر مالم مدان * كه در هرمز آباد دارم نهان » حسن گفت : « شو مال خود را بيار » * چنين گفت با او نهان كوهيار : « گر او را فرستى بدان جايگاه * ستانند بازش ز تو آن سپاه 370 بمان تا من آرم غنيمت از او * تو او را نگه دار اينجا نكو » بدان قلعه شد كوهيار آن زمان * ز مكرش شدند آگه آن مردمان از آن حيله‌گر ز اين شدند رزمخواه * در آن قلعه كردند او را تباه برفتند و بردند مال آنچه بود * حسن چون از اين در حكايت شنود چنين گفت : « انجام تزوير و فن * نباشد جز اين نگذرد ز اين سخن » 375 پس آن پادشا را و مالى كه بود * به پيش برادر پسر برد زود روان كرد عبد اللّه او را به راه * به پيش خليفه از آن جايگاه به قارن مر آن مملكت را سپرد * در او پادشا گشت آن مرد گرد چو آمد سوى سامره مازيار * خليفه از او كرد كين خواستار به كردار بابك بر او بر جهان * سرآورد و شد فتنه‌اش در نهان

--> ( 1 ) ( ب 364 ) . سب : تومن .